این روزا ما چیزی به اسم زندگی نرمال که همراه با رفاه و اسایشخیال باشه نداریم
یه میدون جنگ داریم که هر روز صبح با لباسای معمولی و بدون سلاح واردش میشیم و تیر میخوریم
پس تو زندگی با آدمی وارد رابطه بشید
که بتونید باهاش برید جنگ
چون زندگی دقیقا همون میدون جنگه
یکی که جا نزنه، با پس نکشه،
جَنَم داشته باشه و تا آخرش کنارت بمونه
پاییز میشه، هوا خنک میشه، بارون میاد، هودی و بوت میپوشیم و میریم بیرون هات چاکلت میخوریم، دووم بیار.
یه دختر میتونه یه پسرو به دلیل اینکه تو یه روز مهم براش یه شاخه گل نگرفته ولش کنه و اون پسر میتونه انقدر احمق باشه که فکر کنه بخواطر یه شاخه گل ول شده.
گرگها وقتی میخوان به جفتشون ابراز علاقه کنن گازشون میگیرن
خداروشکر رگ و ریشهت رو پیدا کردم.
بعضی وقتام تو واسش آدم درستی هستی ولی اون هنوز واسه داشتن آدم درست آماده نیست.
این فیتیش تاثیرگذار بودن تو زندگی مردم چیه من دارم؟ ول هم نمیکنم و نمیتونم بپذیرم که میشه تو زندگی آدما فقط یه شخص رندوم باشی و لازم نیست خودتو پاره کنی.
اگه گذاشت صورتش، موهاش یا کلاً لمسش کنی، از ساندویچش گاز بزنی، هر روز بهت زنگ بزنه و از اتفاقات روزمرهش حرف بزنه، پیشت عجیب باشه و بذاره از لیوانش بخوری یا بغلش کنی، هیچوقت عشقی که بهت داره رو زیر سؤال نبر.
ولی نجات دهنده همیشه ام در آینه نیست، بیاید قبول کنیم نجاتدهنده گاهی خانوادهست، یه رفیقه، یه کتاب، یه پادکسته، یه مهارته، یه پیادهرویه، یه فنجون قهوه یا یه حمومه داغه...
گاهی آشنایی با آدمای جدید و تجربههای تازهس، شایدم یه موسیقی یا حتی حرف زدن با یه غریبه.
میخوام بگم همیشه دنبال نجاتدهنده توی آینه نگرد، اون آدمم گاهی خسته میشه، کم میاره و از پس خودش برنمیاد.
تو زندگی آدمایی هستن که یدفه دلت براشون تنگ میشه،ادمایی که شاید خیلی وقته ندیدیشون، باهاشون صحبت نکردی و الانم نمیدونی از کجا شروع کنی، نمیدونی چی بنویسی براش، به نظرت همه کلمه ها یه عیبی دارن برای همین باز بیخیال میشی، بیخیال دلتنگی، بیخیال آدمی که نه اونقدر برات بی اهمیته که بتونی فراموشش کنی و نه ارزش ریسک کردن و پیش قدم شدنتو داره.
غم رو نمیشه از تن بیرون کرد؛ اینو خیلی دیر فهمیدم.
آدم یه مدت فکر میکنه غم شبیه زخمه. فکر میکنه اگه زمان بگذره، اگه گریه کنه، اگه یکی دستشو بگیره، اگه صبحهای بیشتری از راه برسن، بالاخره خوب میشه و یه روز میافته و تموم میشه
ولی بعضی غمها اینطوری نیستن
بعضی غمها زخم نیستن، ریشهان.
آرومآروم میرن زیر پوستت، ازت رد میشن و خودشونو به یه جای عمیقتر میرسونن؛ جایی که دیگه نمیفهمی کجای وجودت خودتی و کجاش غمه
شاید سختترین قسمت ماجرا همینه
اینکه یه روز میفهمی غم دیگه چیزی نیست که با خودت حملش کنی، بخشی از خودت شده.
بعضی وقتا
یجوری میشی نه حوصله خودتو داری
نه حتی حوصله کاری که بهش علاقه داری
نمیدونی دلتنگی؟, از چیزی ناراحتی؟, عصبی هستی؟
یا چی
دقیقا خود برزخ :)
نه میتونی خوب باشی نه به اندازه کافی بد
فقط ناچارن لحظه ها رو میگذرونی تا ببینی چی میشه... :)
امروز رفتم کافه بابک زنجانی
اونجا هم توی قهوه و کروسان و کیک اختلاس کرده بود
اصلا کیفیت نداشت
یه حقیقت تلخی که راجب روابط انسانی هست اینه که اصلا انسانی نیست !
یعنی آدما تورو به اندازه ای که تو زندگیت موفقی یا آدم جالبی هستی یا چقد براشون سود داری انتخاب میکنن، نه به اندازه مرام و معرفتشون یا به اندازه شخصیت تو.
پس یا باید همرنگ جماعتی بشی که دوست داری خودتو توشون جا کنی...
یا آدمای مثل خودتو پیدا کنی و باهاشون کلونی بسازی
ولی اکثرن راه های سوم و چهارم رو انتخاب میکنن
یعنی اینکه یا میخوان با وایب خودشون وارد جمعی بشن که هیچ سنخیتی باهاشون نداره و مدام پس زده میشن...
یا وارد فاز تنهایی میشن و به مرور نسبت به همه آدما احساس اینسیکیور بودن میکنن
هیچ آدمی اشتباهی وارد زندگی ما نمیشه! هر آدمی یک رسالتی داره، رسالتِ پرده برداشتن از حماقتها، نقطه ضعفها، بیعقلیها و حتی خصلتهای بد و خوب ما.
اگر ضربه میخوریم در واقع از خودمون و خوشباوریها و بدجنسیها و حتی حماقتهای خودمون میخوریم!
آدما وسیلهن برای شناخت ما از خودمون
میگن مرد باید رابطه رو نگه داره و اونه که باید تو رابطه عاشق تر باشه تا رابطه دووم بیاره
بنظرم همه چیز دو طرفه س اما مرد تاثیر زیادی توی زنده موندن عشق و ذوق زن داره و زن اینو مثل یه آینه برمیگردونه به رابطه. در هر صورت تلاش یکطرفه و دیده نشدن اون فرد، درنهایت رابطه رو فرسوده میکنه...زن و مرد هم نداره
گفت ما از آدما خسته نمیشیم، از اون ورژن همیشه در حال تغییر خودمون خسته میشیم که مجبوریم مقابل دیگران ماسکهای متفاوت خنده و گریه و حتی بی تفاوتی به صورت بزنیم
گفتم شاید به ظاهر سخت باشه
کنترل کردن خودت و نگه داشتن اشک های از ته دل و خنده های مستانه،
ولی بزرگترین دارایی ما همین احساسات عمیقیه که دست نخورده نگه میداریم برای آدمهای مهم زندگیمون و اجازه نمیدیم با هر نگاهی دستمالی بشه
رمانتیک نشون دادن سلامت روان تو اینستا این ایده رو القا میکنه که داشتن سلامت روان یعنی با یه فنجون قهوه بشینی توی کافه و شروع کنی به خاطره نویسی، در حالیکه واقعیتش اینه که رسیدن بهش یه روند حال بهم زن، خشونت بار و انفرادی هستش که توش فقط خودتی و ذهنت و داری با خودت میجنگی
دخترا وقتی رو یکی خیلی سنگین کراش میزنن چنان زوال عقلی میگیرن که حتی اگه از آینده بیای عاقبتشو بهش نشون بدی باز کار خودشو میکنه :)
ولی من اینو خوب فهمیدم، آدم میتونه از دلتنگی یکی به جنون برسه ولی هیچ سراغی ازش نگیره.
ولی با پسرایی که گربه دارن یا گربه هارو دوس دارن برید تو رابطه بعدا ازم تشکر میکنید
حاجی چه حالی میده وقتی از ته دل ناراحتی و اون وسط یکی پیدا میشه و هر کاری میکنه حالتو بهتر کنه
با اینکه موفق نشد ولی تو قلبم جاشه :)
من آدم نرفتنم،
همیشه تلاش میکنم تا آخرین ذرهی احساسم پای آدما بمونم ولی وقتی دلسرد شدم، آتیشمم بزنن دیگه اون آدمی که برای خوشحالیشون هر کاری میکرد نمیشم
بودن بعضی آدما به ظاهر مهم نیست ولی بعد رفتنشون یه سکوت و آرامش خاصی به زندگیت برمیگرده
انگار یه صدای نویز ریز و مزاحم از تو گوشت حذف شده
عاشق اونایی ام که دارن به گ.ا میرن ولی باشگاه میرن ، کافه میرن ، بوی خوبی میدن و خلاصه رُخ کارو حفظ میکنن که جر خوردنشون معلوم نباشه.