سیگارمو انداختم پایین، صدای سوختنش رو آسفالت خیس پیچید تو گوشم.
با نوک کفشم خاموشش کردم، یهجوری انگار داشتم خودمو خاموش میکردم.
سرما از لای یقهم خزید، گوشام سرخ شده بودن، درد داشتن… ولی اون دردِ خوب، که یادته زندهای.
به جایی که بودی نگاه کردم. همونجوری تو ذهنم مونده بودی…
لبام لرزیدن، صدام گرفت، گفتم:
“تو خواب، همه چی خوبه…
اونجا هنوز دوستم داری…
اونجا هنوز نرفتی، هنوز سرد نشدی…
تو خواب، میشه برگشت…
میشه بغل گرفت، بدون اینکه تموم شه