این قضیه که اگه با تو سرد شده بدون جای دیگه داره گرم میشه واقعا راسته
من خودم از وقتی با این دخترهام سیک خیلیارو زدم
دوسدختر رفیقم فقط چون رفیقم یه نصف روز بهش زنگ نزده بود، باهاش کات کرد!
حالا همین دختره هفته پیش فقط به خاطر احتمال بارداری، رفیقم داشت سور و ساز عروسی براش راه مینداخت،
یکم دندون رو جیگر بذار زن، واسه یه نصف روز بچهتو بیپدر نکن.
پاییز میشه، هوا خنک میشه، بارون میاد، هودی و بوت میپوشیم و میریم بیرون هات چاکلت میخوریم، دووم بیار.
یه دختر میتونه یه پسرو به دلیل اینکه تو یه روز مهم براش یه شاخه گل نگرفته ولش کنه و اون پسر میتونه انقدر احمق باشه که فکر کنه بخواطر یه شاخه گل ول شده.
گرگها وقتی میخوان به جفتشون ابراز علاقه کنن گازشون میگیرن
خداروشکر رگ و ریشهت رو پیدا کردم.
بعضی وقتام تو واسش آدم درستی هستی ولی اون هنوز واسه داشتن آدم درست آماده نیست.
این فیتیش تاثیرگذار بودن تو زندگی مردم چیه من دارم؟ ول هم نمیکنم و نمیتونم بپذیرم که میشه تو زندگی آدما فقط یه شخص رندوم باشی و لازم نیست خودتو پاره کنی.
اگه گذاشت صورتش، موهاش یا کلاً لمسش کنی، از ساندویچش گاز بزنی، هر روز بهت زنگ بزنه و از اتفاقات روزمرهش حرف بزنه، پیشت عجیب باشه و بذاره از لیوانش بخوری یا بغلش کنی، هیچوقت عشقی که بهت داره رو زیر سؤال نبر.
پست قبلی چن نفر گفتن اگه یه چیزی رو دوست داشت، دیگه نپرس، بخر
امشب رفتم آخرین چیزی که گفته بود دوست داره براش بگیرم.
اسمشم نمیدونستم اصلاً چیه :)
فقط یه چیزایی از ظاهرش و کاربردش یادم بود.
رفتم تو مغازه، شروع کردم واسه دختره توضیح دادن که آره یه چیزه دراز نارنجی...
اونم با همین توضیحات کامل آورد گذاشت رو میز.
و تمام
به قول یه کامنتی...وقتی هی میگه یه چیزی چقدر قشنگه، یه ذوقی پشتشه که اگه رسیدگی نشه از بین میره.
ولی نجات دهنده همیشه ام در آینه نیست، بیاید قبول کنیم نجاتدهنده گاهی خانوادهست، یه رفیقه، یه کتاب، یه پادکسته، یه مهارته، یه پیادهرویه، یه فنجون قهوه یا یه حمومه داغه...
گاهی آشنایی با آدمای جدید و تجربههای تازهس، شایدم یه موسیقی یا حتی حرف زدن با یه غریبه.
میخوام بگم همیشه دنبال نجاتدهنده توی آینه نگرد، اون آدمم گاهی خسته میشه، کم میاره و از پس خودش برنمیاد.
خرید رفتن با بعضی دخترا خیلی سخته، هرچیو نگاه میکنه میگه چه خوشگله میگی دوسش داری؟ میخوایش؟ و اون سه ساعت باید ثابت کنه نه گه خوردم خیلی زشته بیا بریم... خب بذار برات بخرمش دیگه
دیوارا پا دارن؟ عکستو جا گذاشتی رو میز. باشه تو جا نزاشتی. من از قصد گذاشتمش که نگات کنم. پرت شدم تو این جغرافیای کوچیک رو صندلی سفیده،،، هی سقفو نگا میکنم هی درو نگا میکنم ک پاشی بیای تو.،دوتا چایی میریزم با اون بیسکوییت شکلاتی کرم دارا که دوس داری، رادیو چهرازی پلی میکنم. تو چشات نگا میکنم، برات زمزمه میکنم، ببین دلم تنگ شده برات، برا تو برا دستات برا بوی یاس بین موهات برا دوییدن خون زیر پوستت وقت لمس انگشتام با لبات، دلم برا من برا اون حس قشنگ چشیدن طعم رگ گردنت تنگ شده. اگه پا ندارن دیوارا چرا دارن میان سمت من؟
تو زندگی آدمایی هستن که یدفه دلت براشون تنگ میشه،ادمایی که شاید خیلی وقته ندیدیشون، باهاشون صحبت نکردی و الانم نمیدونی از کجا شروع کنی، نمیدونی چی بنویسی براش، به نظرت همه کلمه ها یه عیبی دارن برای همین باز بیخیال میشی، بیخیال دلتنگی، بیخیال آدمی که نه اونقدر برات بی اهمیته که بتونی فراموشش کنی و نه ارزش ریسک کردن و پیش قدم شدنتو داره.
غم رو نمیشه از تن بیرون کرد؛ اینو خیلی دیر فهمیدم.
آدم یه مدت فکر میکنه غم شبیه زخمه. فکر میکنه اگه زمان بگذره، اگه گریه کنه، اگه یکی دستشو بگیره، اگه صبحهای بیشتری از راه برسن، بالاخره خوب میشه و یه روز میافته و تموم میشه
ولی بعضی غمها اینطوری نیستن
بعضی غمها زخم نیستن، ریشهان.
آرومآروم میرن زیر پوستت، ازت رد میشن و خودشونو به یه جای عمیقتر میرسونن؛ جایی که دیگه نمیفهمی کجای وجودت خودتی و کجاش غمه
شاید سختترین قسمت ماجرا همینه
اینکه یه روز میفهمی غم دیگه چیزی نیست که با خودت حملش کنی، بخشی از خودت شده.
بعضی وقتا
یجوری میشی نه حوصله خودتو داری
نه حتی حوصله کاری که بهش علاقه داری
نمیدونی دلتنگی؟, از چیزی ناراحتی؟, عصبی هستی؟
یا چی
دقیقا خود برزخ :)
نه میتونی خوب باشی نه به اندازه کافی بد
فقط ناچارن لحظه ها رو میگذرونی تا ببینی چی میشه... :)
امروز رفتم کافه بابک زنجانی
اونجا هم توی قهوه و کروسان و کیک اختلاس کرده بود
اصلا کیفیت نداشت

خودمو آماده کرده بودم که یه هفته باهاش سر و کله بزنم تا موتورسواری یادش بدم، ولی سه شب بیشتر طول نکشید!
امشب برای اولین بار نشستم پشت سرش، جوری توی ترافیک لایی میکشید و راه باز میکرد که یه لحظه فکر کردم سوار اسنپ موتوری شدم :))
بچم یه جوری همه چیو ازم کپی کرده که هر 5 دقیقه میگه منو محکم بگیر 😂