فهمیدم که بله
آدمیزاد میتواند همزمان برای زندگی تلاش کند
و بجنگد
ولی به رفتن و
گم و گور شدن هم فکر کند
عاشق آدماییام که میپرسن «میتونم بهت زنگ بزنم؟»
معلومه که نمیتونی ولی خیلی با شعوری.
وقتی گوشیتُ زیر و رو می کنی ولی دنبال هیچی نیستی ؛ یعنی بی قراری بی قرار بودن یه نفر که نیست
من تاریکی مطلقی که مال خودم باشه رو ترجیح میدم به اون نوری که به بقیه هم میتابه.
من بجز تو به کسی اعتماد ندارم؛ منی که بدبینم به همه فقط پیش تو خودمم، پیش تو غمامو بروز میدم، پیش تو گریهم میگیره. یجورایی انگار تو نصف روح من تو یه بدن دیگه ای و من هیچوقت نمیتونم خودمو از تو پنهون نمیکنم.
سیگارمو انداختم پایین، صدای سوختنش رو آسفالت خیس پیچید تو گوشم.
با نوک کفشم خاموشش کردم، یهجوری انگار داشتم خودمو خاموش میکردم.
سرما از لای یقهم خزید، گوشام سرخ شده بودن، درد داشتن… ولی اون دردِ خوب، که یادته زندهای.
به جایی که بودی نگاه کردم. همونجوری تو ذهنم مونده بودی…
لبام لرزیدن، صدام گرفت، گفتم:
“تو خواب، همه چی خوبه…
اونجا هنوز دوستم داری…
اونجا هنوز نرفتی، هنوز سرد نشدی…
تو خواب، میشه برگشت…
میشه بغل گرفت، بدون اینکه تموم شه
بعضيا رفتارشون باعث ميشه ديگه هیچوقت مثل قبل دوسشون نداشته باشيم اما هميشه دلمون واسه اون موقع که دوسشون داشتیم تنگ میشه.
شما هیچوقت نمیتونید کسی رو نگه دارید حتی اگه براش یه عالمه وقت بزارید، مهربونترین آدم دنیا باشید، ازش مراقبت کنید و نزارید آب تو دلش تکون بخوره، به زیباترین روش ممکن باهاش رفتار کنید، نمیتونید کسی رو نگه دارید، با صورت زیبا و حرفای عاشقانهام نمیتونید نگه دارید، تنها راه نگه داشتن یه آدم برای خودت اینه که خودش بخواد باهات بمونه.
انقدر بدم میاد که مثلا آدمها میگن وای شاید در جهانی دیگر، زهرمار ادایی بزدل، آدم بودی تو همین جهان میتونستی درستش کنی.