یه چیزی که دربارهی آدمای درونگرا همیشه برام جالبه اینه که شاید اولش خیلی به چشم نیان اما وقتی بهشون نزدیک میشی میفهمی چقدر پشت اون ظاهر ساکت و خونسرد شلوغه.
همیشه دیر اعتمادمیکنن، دیر حرف دلشونو میزنن و حتی مدتها طول میکشه تا بفهمی واقعاً چه حسی بهت دارن؛ اما وقتی تورو به دنیای شخصیشون راهت میدن میفهمی تو دیگه براش مث بقیه آدمای معمولی نیستی...
شدی همون آدم خیالیی که سالها توی خودش باهاش رویا ساخته، براش قصه نوشته و قشنگترین شکلِ عشق رو تصور کرده
کمکم میبینی توی فکرهاش اولویتش تویی، توی برنامههای روزمرهش، توی چیزای کوچیکی که فقط برای تو تعریف میکنه.
فکر میکنم قشنگترین و ترسناکترین بخش رابطه با یه آدم درونگرا همینجاست، اینکه تو بیسروصدا شدی مهمترین آدم زندگیش.
کسی که بجای حرفای کلیشه ای از دقتش روی جزییات و وسواسی که روت پیدا کرده میفهمی چقد دوستت داره.