آقا اصلاً ما عصبی، بداخلاق، زودرنج
ما انبار باروت
ولی شما هم تا کبریت نکشی آتیش نمیگیریم که
خودت را ذرهذره از همه چیز تهی کردی تا قلبت را سبکتر کنی و حالا فضایی خالی در سینهات سنگینی میکند که هرگز نمیتوانی از آن رها شوی.
نمیدانم چرا هر روز فاصلهی من با دیگران زیادتر میشود. بین ما درّهای آمده است که من این درّه را ستایش میکنم.
نکند روزی برسد، عزای ما تمام شود اما آنقدر دیر که رقصیدن را فراموش کرده باشیم.